شباهت وجود

February 9, 2021

خواهش میکنم، بفرمایید تو از آشنایی با شما خوشوقتم، فرمودید که تازه به این شهر وارد شده و در مهمانخانه زندگی میکنید. چه جالب برای پیدا کردن همزبان ابتکار خوبی به کار برده اید دفتر تلفن راباز کرده و کسی هم نام خود پیدا کردید و اکنون من در خدمت شما هستم. بله درست میفرمایید همه ما مردم اهل یک آب و خاک هستیم. چه کارمیکنم؟ من در امور زندان ها تخصص دارم. خواهش میکنم اجازه بدهید که بساط چای را روبراه

کنم، نه دوست عزیز من خودم سرپرست و نگهبان زندانیان و محکومان به مرگ هستم. محکومینی که فرجام نهائی را هم دادهاند و حکم اعدامشان تائید و تقاضای عفوشان هم رد شده است، فقط نمی دانند که کی و چگونه اعدام میشوند. نه، من کاری به کار زندای های دیگر ندارم. راستش را بخواهید به دست آوردن چنین مقامی نه مشکل است و نه آسان. میتوان آن را سهل ممتنع نامید. خیر، خ لاف آنچه تصور میکنید متقاضیان زیادی هم دارد. زندانی ها را میگوئید؟ البته که مرا قبول دارند. سالیان سال است که مرا به این عنوان می شناسند. خودشان مرا به این مقام انتخاب کرده اند البته که برای حرف هایم تره هم خورد نمی کنند. گاهگاهی یکی دو زندانی بد عنق و شرور پیدا میشود که میخواهنددردسر ایجاد کنند ولی زندانی ها خودشان خدمتشان میرسند. راست میگوئید باران تندی می بارد. همه روز را تا پاسی از شب در دفتر کارم که در آخرین طبقه با لای زندان است میگذارنم و به خاطر مسائل امنیتی مجبورم که

پرده های اطاقم را هم بکشم. بیخود نیست که متوجه بارانی بودن هوا نشدم، سه روز است که می بارد؟ زندانی ها را میگوئید؟ شما اولین نفری نیستید که چنین فکر میکنید، نه آقا لا زم نیست که پوزش بخواهید راستش خود من هم در اولین روزهای کارم چنین فکر میکردم ولی خیر آقا، آنها در سلول های خود هر روز به کانال هواشناسی هم نگاه میکنند و به پیشگوئی های هواشناسان ع لاقمندند.

چه سؤالی؟ البته که آنها در سلول های خود T.V دارند. من شما را برای عدم اطلاعتان سرزنش نمیکنم، راست می گوئید من هم با شما هم عقیده هستم این وظیفه سازمان های خبری است که مردم را آگاه کنند. اختیار دارید آقا با من مصاحبه کنند؟ نه جانم من احتیاج به ظاهر سازی و شناخته شدن ندارم.مردم خودشان یا مرا می شناسند یا با لاخره روزی خواهند شناخت. دوست عزیز فکر میکنم که همیشه در فکر رفاه و آسایش محکومین بوده ام، یا لا اقل خودشان چنین اعتقادی دارند. بله در همه سلول ها T.Vوجود دارد و شاید تعجب کنید اگر بگویم که حتی دستور داده ام که در ناهار خوری عمومی هم یک T.V با صفحه خیلی بزرگ کار بگذارند. برای انتخاب کانال با هم زد و خورد و اختلاف پیدا میکنند؟ من خودم هم در اول این نگرانی را داشتم ولی آنها گر چه با هم تفاوت هایی دارند و برای پول برد و باخت های قمار و معامله هائی که بین خودشان میکنند یکدیگر را لت و پار میکنند، اما لااقل در یک مورد همه با هم هم سلیقه هستند و برای دیدن کانال فیلم های عشقی و جنسی و برنامه های کشتی جودو و مشت زنی همه سر و دست شکسته و متفق القولند. ببخشید آقا خیلی پر حرفی کردم اجازه بدهید برایتان یک استکان چای تازه دمم کرده و یک تکه کیک بیاورم. بله چایش چای خوبی است مخلوطی از دارجلینگ هند و چای شمال ایران. درست میگوئید مزه و بوی شرقی دارد.

کیکرایکزنمحکومبهاعدامدرستکردهوتکهایازآنرابهمندادهاست. میدانستمکهاینٔسوالرامیکنید،بلههمزنانوهمکودکانمحکومبهاعداممیشوند. وحشتناک و نفرت انگیز است؟ شاید ولی هنگامی که سرنوشت برای همه یکسان شد

مردم نسبت به آن بی تفاوت میشوند. جالب است شاید به تقدیر و نصیب و قسمت اعتقادی ندارید و سرنوشت و پیشانی نوشت را بهتر می پسندید. ممکن است بپرسم که چرا؟ کند ذهنی مرا ببخشید حا لا متوجه شدم، مقصودتان این است که نوشت و نوشتن و ارتباط دادن آن به سر و پیشانی به آن خاصیت و واقعیت بیشتری از دانش و بینش مردمی میدهد و به نظر میرسد که خود انسان در آن نقشی دارد.

نه او تنها محکومی نیست که به من هدیه میدهد تقریباً همه میدهند یا روزی خواهند داد و رئیس دفتر من همه را فقط از روی ادب قبول کرده و بعداً دور میریزد. اتفاقاً خ لاف قانون نیست میپرسید که چرا؟ زیرا بیشتر آنها از روی تملق و چاپلوسی است و یا کاری دارند که میخواهند من برایشان انجام دهم و یا از روی ترس است. ترس از اجرای حکم و فکر میکنند که با این کارشان من میتوانم تقدیر ویا به قول شما سرنوشت آنها را تغییر داده و از اجرای حکم جلوگیری کنم. نه آقا، به این علت نیست که کیک این زن را قبول کردم حا لا خودتان مزه آن را خواهید چشید. کیک فوق العاده ای نیست ولی نمیدانم که چرا به دلم چسبید و به دهنم مزه کرد. شاید نسبت احساسی دارم؟ ولله چه عرض کنم دروغ که نمیشود گفت گر چه هنوز هم آب و رنگی دارد ولی نه ، نه علت سفلیسی بودنش بلکه به طور کلی به عنوان رئیس زندان باهیچ کسی جز عده معدودی از مردان روابطی آن هم نه دوستانه برقرار نکرده ام. نه،‌ آن یک زن هم شایعاتی بیش نیست ولی زندانیان آنرا چنان باور دارند که خودم هم کم کم دچار شک شده ام حتی شایع کرده اند که از او فرزندی هم دارم که شاید هم حقیقت باشد. شما میخواهید باور کنید یا نکنید عقیده خود من این است که برایاینبهدهنممزهکردکهاوآنرابهخاطرنفسخودبخششومحبتبهمندادو در قبالش هم توقعی نداشت.مخصوصاً دو مرتبه از او پرسیدم کاری داری که من بتوانم برایت انجام دهم و هر دو مرتبه خیلی مؤدب گفت نه ممنون شما نمیتوانید برای من کاری انجام دهید. نه من عادت ندارم بین زندانی ها قدم بزنم و خودم را به‌ آنها نشان دهم. راست میگوئید شاید هم علتش این باشد که از وقارم خواهد کاست و آنها تا وقتی که مرا ندیده و رویشان در رویم باز نشده باشد از من حساب خواهند برد. نه کسی را هم به دفتر کار خود راه نمی دهم ولی این زن را احضار کردم و او آنچنان وارد دفترم شد که تو گوئی که به اطاق نوکر خانه اش وارد شده است. بله، البته که میدانست، همه میدانند. او از محکومیت و سرنوشتش آگاه بود و به راحتی قبولش داشت. پرونده اش را از بایگانی درآوردم و خواندم. تا سن ۳۵ سالگی اش سفید بود و دراینسنوسالزمانیبودکهشوهرشدرجنگکشتهشدودوتاازچهاربچه هایش را هم در بمباران هوائی شهرستانشان از دست داده بود.

نه دوست عزیز نمیدانم در کدام جنگ. ما در پرونده هایشان شماره جنگ، اسم جنگ ویا نوع جنگ را نمی نویسیم، چون آنقدر زیاد است که هم وقت میگیرد و هم کاغذ و جا مصرف میکند فقط می نویسیم جنگ. نه خودش هم نمیدانست فقط گفت که در جنگ کشته شدند و هنگامی که پرسشم را تکرار کردم کمی عصبانی شد و گفت »جنگ جنگ است چه فرقی میکند که کدام جنگ.« خوشحالم که به بقیه ماجرایش ع لاقمندید و امیدوارم که ملال آور نباشد زیرا بقیه داستانش بازتابی از زندگانی روزمره بیشتر مردم است. نحوه زندگانی که تکرارش در طی قرون آن راهمانند گاز کربن مونواکسید بی بو و غیر قابل استشمام کرده اند. تورم بعد از جنگ، با لا رفتن سرسام آور هزینه زندگانی، مختصر حقوق ورثه که از دولت دریافت میکرد و خرج نان خالیش هم نمی شد، تلاش معاش، فقر، رخت شوئی و کلفتی. اتفاقاًمنهماینٔسوالراازاوکردموگفتپسازجنگیطولانیبیشترمردانیا کشته شده اند یا اسیرند، یا مفقودا لاثر و یا معلولجسمی و روانی هستند. بنظر من درسته و به ع لاوه کدام مرد است که بچه های مرد دیگری را بخواهد. ولی البته خودش راهمهمیخواستندواوهمفاحشهشدوسفلیسی.البته ٔسوالاحمقانهایبودولی من از او پرسیدم که چرا و او گفت تًنها بودم.ً از من می پرسید که آیا مردمی که می توانستند و دستشان به دهانشان می رسید به او کمکی نکردند؟ دوست عزیز مگر شما چند سال دارید؟ جوان بنظر میرسید که اینطور میخواهید که من اول سن و سال خودم را بگویم؟ بسیار خوب شما مهمان من هستید اطاعت میشود. خدمتتان عرض کردم که کیکش چندان تعریفی ندارد. اجازه بدهید سر استکان چایتان را پر کنم. خواهش میکنم چه زحمتی؟ خودم هم بدم نمی آید که یک چای دیگر بخورم. خوابازسرمبپرد؟نهبرعکسچایمراخوابآلودهممیکند.بهع لاوها لانساعت۸ شباستوتاخوابکّلیوقتاست.نه،وقتیکهسنآدمبا لا رفتخوابکممیشود. همه مردم که مثل سعدی علیه الرحمه نیستند. بله او یکی از شعرای مورد ع لاقه من است. به نظر من او شاعر زندگی روزمره است.

ای که پنجاه رفت و در خوابی! پس اینطور شما هم به سعدی و فردوسی ع لاقمندید از انتخابتان خوشم آمد، ولی البته شما یک روزی باید به من بگوئید که در این ۳۰ سال عمرتان چه رنجهائی دارید که از آن می نالید، تنها یک رنج؟ و آن هم به نظرتان ابدی است و فکر میکنید که همه به آن گرفتارند؟ نه اتفاقاً ناراحت نشدم. من بودم که مشاعره را شروع کردم. به ع لاوه مگر میشود که ایرانی بود و به زبان شعر سخن نگفت.زبانم لال بعضی اوقات من فکر میکنم که نکند که خدا هم ایرانی باشد. چون همه کتب آسمانیشرا یا به شعر سروده است یا به نثری نزدیک به شعر. این هم نظری است درست میگوئید، شاید هم اگر به خاطر آب و هوای خشک و آسمان شفاف و آبی این سرزمین نبود مااین همه شاعر و عارف نداشتیم. البته من هم خوشحالم که داریم هر چه بیشتر بهتر. نه امیدی نیست که بهتر شود هوای این شهر در این فصل تقریباًهمین است که هست، بارانی و گرفته و مه آلود. حدود دو ماه دیگر گیلاس ها غنچه می کنند، دیدنی است از حق نمیشود گذشت پائیز زیبائی هم دارد خواهید دید. مثل اینکه آنقدرها هم از این کیک بدتان نیامد. بله، یک تکه دیگر دارم ا لان می آورم خدمتتان. نه، حقیقتش این که قند خونم کمی با لا است و بهتر است که خودم نخورم. خواهش میکنم تعارف نکنید. چه مزاحمتی خوشحالم کردید که به دیدنم آمدید. نه باور کنید حقیقت را می گویم. من تنها زندگی میکنم و خیلی به ندرت کسی به دیدنم می آید. مگر نمی بینید که یک ریز حرف میزنم. اجازه می دهید که روی کیکتان کمی بستنی بگذارم؟ می بینید که بد نیست ولی خوب مثل بستنی اکبر مشتی نمیشود. دوست عزیز مهمان نباید که میزبان را شرمنده و ناراحت کند. خودم هم میدانستم که روزی که آخرین محکوم را اعدام کردند من حقانیت بودنم را از دست می دهم، ولی من امیدوارمومردمخودشانزندانراپرنگهمیدارند.نه،لا زمنیستکهحتماًآدمکشته باشی تا به اعدام محکوم شوی، ولی او آدم کشته بود. از خودش پرسیدم و از پرسشم

تعجب کرد و گفت تو که باید همه چیز را بدانی. پرونده را نخوانده ای؟ به او گفتم که میخواهم از زبان خودش بشنوم. گفت ادای پزشکان را در می‌آوری و این خود یا ع لامت کند ذهنی است یا مردم آزری.گفتم که هر دو در حق من صادق است. خندید و گفت: بله راست میگوئی از زنده به گور کردن مادرت و سرگردانی پدرت خبر دارم »مردی بود پولدار و خوش لباس و اجتماعی و بد قیافه هم نبود و از من خوشش آمد و مرا نشاند. هر شبی که دلش میخواست می آمد و هر وقت که دلش می خواست می رفت. خرج خودم و دخترم را میداد و پسرم هم بزرگ شده و بلیط بخت آزمائی دانه ای دو تومان و مجله و آدامس می فروخت و خانه و زندگی خودش را داشت. خیالم راحت بود تا شبی سرد و بارانی از شب های اواسط بهار سرزده آمد. بیشتر اوقات سر زده می آمد و میدانستم که ودکا دوست دارد و همیشه برایش یک شیشه ذخیره داشتم. لخت شد و توی رختخواب بغل دستم خوابید و با وجودی که نصف شیشه ودکا را سر کشیده بود بدنش مثل یک تکه یخ بود. او را در بغل گرفتم که گرمش بشه.موهایش نوازش کردم و می دانستم که زن و بچه دارد ولی عادتم نبود که در باره آنهاحرفیبزنمیاچیزیبپرسم.اصلاًهیچوقتحرفینمیزدممگراینکهاو ٔسوالی میکرد. او در دنیای خودش بود و من هم در دنیای خودم. شاید هم به همین دلیل از من خوشش می آمد که مطابق میلش کارش را انجام میداد.ولی آن شب گفتم نه، نمی شود. پرسید چرا؟ رویم نمی شد خجالت می کشیدم که بگویم چرا. اولش مهربون بود ناز و نوازشم کرد و گفت بگو که چرا آخر دردت چیست؟ چرا که نه. مگر اول ماه به تو پول ندادم؟ خوب که چی؟ اصلاً چه دردی داری؟ و من به او گفتم که امروز دکتر مرا معاینه کرد و گفت به سرطان مشکوک است و یک تکه از سر رحم را برای معاینه برداشت. او بلند شد روی تخت نشست دهانش بد جوری بوی عرق می دادو پشت سر هم سیگار میکشید و داشت عصابانی می شد. به او گفتم معذرت میخواهم دکتر گفت که عمل کوچکی است ولی درد دارد و چند روزی بایستی که دوری کنم. به آن عمل قیفی میگویند.بعد خندیدم و گفتم مثل قیف بستنی. چند روزی مهلت بده حالم که خوب شد باز هم مال تو هستم. حرفم که تمام شد خندید.

خنده اش از روی تمسخر بود و همانند چاقوئی تیز پوست و گوشت و استخوان های دنده ام را شکافت و به دلم فرو رفت.ذخوب که خنده هایش را کرد گفت پس بگو ته فلانت مثل قیف با بستنی ها آب شده و بعد آب دهانش را روی زمین انداخت و گفت حالم را به هم زدی. من چیزی نگفتم، حتی گریه هم نکردم، فقط پشتم را به او کردم و خوابیدم. ولی او از جایش بلند شد و بقیه شیشه ودکا را سر کشید و به طرف اطاق دخترم که تنها خوابیده بود راه افتاد دخترم شانزده سالش بود. پرسیدم کجا می روی. گفت دارم می روم پیش زنی که ته قیفش پاره نشده و بستنی هاش هم آب نشده. و من قلبم فرو ریخت و از عاقبت کار ترسیدم. هیچ کس را نداشتم و نمی خواستم که او را از دست بدهم دستش را گرفتم و بوسیدم و روی سینه ام گذاشتم و گریستم و گفتم تو مشروب خورده ای و مستی و نمی دانی که چه میگوئی و چه میکنی ولی او دستش را از دستم کشید و سیلی سختی به گوشم زد و به طرف اتاق راه افتاد. آقای رئیس زندان این گناه من نیست که او نمی دانست که کارد آشپزخانه همانند شمشیر دودم است و متأسفانه هنگامی چشمانش را باز کرد که بستنی های دلش آب شده و از قیف پاره پوره اش روی کف اطاق می ریخت و خودش تلپی از تخت پائین افتاد. دوست عزیز ببخشید که یک ریز حرف می زنم. فراموش کردم از شما بپرسم که شام خورده اید یا نه؟ بله اتقاقاً خود من حدود ساعت پنج و نیم شام مختصری خوردم. انسولین شبم را هم تزریق کردم و حا لا کمی احساس گرسنگی میکنم. با لقمه ای نان و پنیر چطور هستید؟ بله گردو هم دارم و نان بربری خوبی هم همین امروز از خواربار فروشی اقغانستانی ها خریده ام. بله دو سه ماهی است که دکانش را باز کرده، مردم خوبی هستند. فکر نمی کنید که اگر نان را گرم کنم خوشمزه تر میشود؟ نه زحمتی نیست، آن را چند دقیقه در آون می گذارم. خواهش می کنم بفرمائید لقمه ای بخورید.پنیرش هم بد نیست، بلغاری است آن را از همان افغانی خریده ام. محبت کرد و به من تخفیف هم داد، فقط بخاطر هم زبانی. نه او نمی داند که من چکاره هستم. خواهش میکنم، اجازه دهید برایتان چای تازه بیاورم. نه دوست عزیز داستان دنباله زیادی ندارد. از او پرسیدم کهبعد چی شد گفت هیچی. دخترم خودش را در بغلم انداخت و گریست و بقیه اش را یادم نمی آید صبح که بیدار

شدم آفتاب زده بود و توی زندان شهربانی بودم. حا لا هم که خدمت شما هستم و بعد ساکت شد و ایستاد و بربر نگاهم میکرد. رویم را برگرداندم و پرده را کمی کنار زدم. هوا آفتابی و آسمان درخشانو آبی بود. لای پنجره را باز کردم و بوی گل و گرمای مطبوع تابستان همراه با سر و صدای زندانی ها محوطه زندان را پر کرده بود و همه پر جنب و جوش و سرشار از زندگی به کاری مشغول بودند. چند نفری هم دست به یخهشدندوآنچنانازصمیمقلبمشغولمشتومشتکاریوزدوخوردبودندکه هنگامی که گارد توانست به زحمت آن ها را از هم جدا کند در حالی که مشت های گره کرده به هم حواله میدادند به هم قول دادند که دو مرتبه روزی خدمت هم خواهند رسید و یکی از آنها که باغبان بود بیلش را برداشت و در حالی که به درخت آلبالوئی ور میرفت روی به زن زیبائی که با خودش آوازی عاشقانه زمزه میکرد و مشغول دوخت و دوز بود کرد و از او قول گرفت در سال دیگر از آلبالوهای درخت برایش مربای آلبالوی خوبی درست کند و او هم با لبخندی و فرستادن بوسه ای قولش را مهر و امضاء کرد. در حالی که آب دهانم را قورت میدادم پنجره را بسته و رو به زن کردم و به او گفتم که مرخص است و میتواند برود. هنگامی که از در بیرون میرفت رویش را برگرداند و گفت برایم دردسر درست کردی. پرسیدم چرا؟ گفتحا لاهمهزندانیهاتصورمیکنندکهمنوتوباهمدوستیموباهمرابطه داریم زمانی نخواهد گذشت که شایع کنند که از تو فرزندی دارم و مرتب از من خواهند که برای انجام کارهایشان پیش شما واسطه شوم. دوست عزیز انتظار دارید که من به او چنین چیزی می گفتم؟ اختیار دارید البته که نه. به او نگفتم و به رویش هم نیاوردم. از جوانمردی به دور بود. ولی خودش انصاف به خرج داد و بلافاصله اعتراف کرد و گفت »از آنچه گفتم پوزش میخواهم. گناه من است. آغازش با من بود. به طور کلی من یک زندانی محکوم را در تمام دوران زندانش فقط دو مرتبه می بینم ، اولین مر تبه روز ورود به زندان و مرتبه دوم هنگام انجام مراسم اعدام آن هم برای اطمینان از هویت محکوم و اجرای حکم ۰ پرسش جالبی بود. وسیله اعدام کردن وسیله ای سنتی و قدیمی است. به ندرت از طناب لستفاده می شود.

درست حدث زدید با دست خفه می شوند وج لادانی هستند با دستانی قوی و ورزیده و هراندازه هم که گردن کلفت باشند آنقدر با پنجه های قوی خود فشار میدهند تا خفه شده و دیگر نفس نکشند.

پرسش جالبی بود. توجه و ع لاقه شما به ع لائم مرگ حاکی از کنجکاوی هوشمندانه ایست در جوابتان عرض می کنم که برای تشکیلات فقط نفس نکشیدن است که ع لامت مرگ است وبرای ثبوتش دستگاه های میکانیکی و خیلی پیچده به کار نمی برند و کاری به فعالیت ها و جریانات الکتریکی مغز ندارند خیلی ساده یک آینه جلوی بینی و دهان او میگیرند. البته که دفنشان می کنند ، ما نه سردخانه داریم و نه عملی هست که تمام شهر را سردخانه کنیم و حتا اگر بخواهیم در حال حاظر نه وضعیت و نه شرایط روز آمادگیش را دارد ونه بودجه کافی برای این کار داریم۰ آیا فامیلشان از جا و مکان دفن اطلاع دارند؟ برای تشکیلا ت و زندانبانان این گونه مسائل موضوعاتی ثانویه و بی اهمیت است، همینقدر که بدانند دفنشان کردند و دیگر نفس نمی کشند کافی است. ولی او شاهد مرگ مادر خود بوده و میدانست که برادرش هم در بند زندانیان محکوم به اعدام است از سرگردانی پدر نیز با خبر بود نه، وسیله اعدام بر حسب نوع جرم و فرد مجرم فرق میکند و در همه زندان ها یکسان نیست. شکنجه ؟ چشم و گوش قانون بسته است. جالب است میدانم که چشم فرشته ترازوی عدالت بسته است ولی نمیدانستم که در گوشش هم پنبه چپانده اند. پیش از اجرای حکم در خواستی و یا آرزوئی هم داشت؟ بله خواست برای آخرین بار خود را در آینه ببیند چند لحظه ای خود را در آینه نگریست و نگاهی به من انداخت و گفت که چه قدر شبیه هم هستیم.

حرف دیگری هم زد؟ بله عقیده ام را در باره اعدام و کشتن پرسید گفتم من با نفس کشتن مخالفم ولی …….ولی ۰۰۰۰۰؟ قبل از اینکه جمله ام راآا تمام کنم او دیگر نفس نمی کشید. می دانستم که به شرح و حال و مرگ فجیح مادر و سرگردانی پدرع لاقه مندید ولی با اجازه سعدی شیرازی به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی نه من شهرزاد قصه گو نیستم. بله در زندان برای شما همیشه باز است کرامت کن و قدم نما که خانه خانه توست

و می توانید شرح حال مادر و خواهر برادرش را اگرخواهر وپردری داشت تعریف کنید ، می توانید شرح حال مادر همه را و سرگردانی ابد ی پدرش را در بایگانی زندان بخوانید متوجه شدم شهر زاد قصه گو نیستد و نه برزویه طبیب طبیید نکته سنج هم هستید از زیارتتان خوشوقت شدم. درست است کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه. خدا نگهدار مواظب خودتان باشید شب است و تاریک و همواره غافلگیرانه و در تاریکی حمله می کنند.